تولد دوباره

همسرم ، ماری ؛ دو روز نیست که پلیدی این سرزمین او را به قتل رسانده است .
عشق ؛ چنان نیروی عظیمی است که هرگونه عقل و منطق را کنار می زند و می تواند جهان را دگرگون کند . نوشته شده که جنگجویی با قلب پاک می تواند قدرت اربابان تاریکی را در کنترل خود درآورده و آنطور که می خواهد از آن استفاده کند .
گابریل ، تو مرد خوبی هستی . مردی شریف ؛ همان طور که خدا خواسته است . هم چنان که آن زمان دوستت داشتم. امروز نیز دوستت دارم .
من ... کارهایی ناشایست انجام داد . ماسک وسیله ی قدرتمندی است . آیا واقعاً می تواند مردگان را زنده کند ؟ نمی بینی ، تو می توانی او را برگردانی .
حتما متوجه هستی گابریل ، این یک تله است ! می دانم . اما چاره ایی ندارم .
اینها ، جمله هایی است که در برخی از تریلرهای جدیدترین بازی از مجموعه castlevania به نام (los)lords of shadow با صدای گرم پتریک استوارت patrick stewart بیان شده و با موسیقی زیبای آسکار آراخو oscar araujo همراهی می شدند . فقط دیدن این چند فیلم کوتاه به ما امید می دهد بتوانیم بار دیگر در دنیای مرموز و جذاب قصر دراکولا غرق شویم . بازی بزرگی در حال ساخت است . اثری که این مجموعه را متحول خواهد کرد . اثری که می تواند بزرگترین بازی سال 2010 باشد .

تاریخ خونین

Castlevania یکی از قدیمی ترین مجموعه های صنعت بازی است که نزدیک به 24 سال قدمت دارد. در ژاپن این سری را با نام Akumajo Dracula (قصر شیطانی دراکولا) می شناسند و اولین بار برای کنسول های 8 بیتی آن زمان از جمله NES به بازار عرضه شد. داستان بیشتر بازی های این مجموعه تقریباً یکسان است: هر صد سال یک بار قصر جادویی و شیطانی دراکولا (همان Castlevania) از دورن مه و تاریکی بیرون می آید و دراکولا، ارباب تاریکی ها، بار دیگر زنده شده و سعی می کند جهان را در ظلمت و هرج و مرج فرو ببرد. هر بار نیز یکی از اعضای خانواده ی بلمونت (Belmont) نقشه های او را نقش بر آب می کنند. البته معمولاً پیروزی بر دراکولا، بهای سنگینی نیز دارد که بلمونت های پیشین، هنگام یا پس از انجام ماموریت شان باید پرداخت کنند. سلاح اصلی اعضای این خاندان، شلاقی جادویی به نام Vampire Killer است . همچنین در آثار مختلف، معمولاً قهرمانان اصلی توسط افراد دیگری نیز یاری می شوند و حتی در برخی از بازی های مجموعه، قهرمان اصلی ، اصلاً از خاندان بلمونت نیست.
موضوع اصلی بازی های Castlevania (CV)، مبارزه با خون آشام ها و سایر موجودات شیطانی است. در اولین بازی های سری، عناصر بسیاری از سینمای دهه ی 80 سبک وحشت هالیوود، قرض گرفته شده بود. مثل گرگ نماها، فرانکشتاین، مومیایی ها، اسکلت ها و زامبی ها، به ویژه خود خون آشام ها و در راس آن ها دراکولا، برگرفته از رمان برام استوکر، طی سال ها ساخت و انتشار این مجموعه، سازندگان کم کم شروع کردند به استفاده از عناصر فرهنگی و اساطیری مختلف دیگر و به این ترتیب در خیلی از بازی های CV، تمرکز اصلی داستان حتی از خون آشام ها به سوی دیگری سوق داده شد.
بازی های CV به طور سنتی اکشن/ پلتفرمرهای کلاسیک 2 بعدی هستند که نقطه ی اوج کیفیت آن ها در Symphony of the Night دیده شد. البته تلاش هایی نیز برای ورود مجموعه به دنیای سه بعدی انجام شده که اگرچه همیشه موفق نبوده اند؛ اما برخی ازآثار بسیار زیبا و به یادماندنی نیز در میان آن ها دیده می شود (مثلا Lament of Innocence).
موفقیت بزرگ آثار 2 بعدی و ساختار آثار اکثراً (و نه همیشه!) نصفه و نیمه ی 3 بعدی، باعث شده طرفداران قدیمی مجموعه، سرسختانه اعتقاد داشته باشند که CV و 3 بعدی هرگز آب شان توی یک جوی نمی رود! اگرچه شخصاً با این عزیزان تا حدودی موافقم؛ اما باید توجه داشت دوران آثار Side- scrolling دو بعدی مدتهاست به سر آمده و با وجود این شاید عزیزترین خاطره های ما از آن زمان باشد. باید کتاب بازی هایمان را ورق بزنیم و از تکنولوژی های جدید و هیجان انگیز روز دنیا استفاده کنیم. زیرا Castilvania شایسته ی چنین پیشرفتی است.

افتخارات خونین!

دو باری Simphony of the Night و Lament of Innocence دو مثال هستند از کیفیت مجموعه ی sot N.castlevania به اعتقاد بیشتر طرفداران این مجموعه، بهترین بازی سری و حتی یکی از بهترین بازی های تاریخ بوده است. زمانی که صنعت بازی های رایانه ای داشت کم کم به سوی دنیای سه بعدی پیش می رفت، کنسول نوپای PSI به عنوان یکی از اولین آثارش، یکی از آخرین بازی های موفق دنیای 2 بعدی را عرضه کرد و چنان موفقیتی به دست آورد که هنوز پس از 13 سال مثال زدنی است.
sotN نه تنها یکی از بهترین آثار مجموعه؛ بلکه از چندین جهت بسیار جالب توجه است. مثلاً این بازی یکی از نادر آثار CV است که قهرمان آن از خاندان بلمونت نیست. الوکارد (Alucard)، پسر دراکولا (نامش را برعکس کنید!) اصلاً پسر خلفی نیست و به هیچ وجه نمی خواهد بگذارد پسر سیاه دلش به مقصود شیطانی خود برسد و به همین دلیل مثل بلمونت ها با او مبارزه می کند. SotN پر بود از شخصیت های به یاد ماندنی، مبارزه های نفس گیر و ساعت ها گشت و گذار خاطره انگیز و یکی از بهترین آثار 2 بعدی از نظر گرافیکی و از شنیدنی ترین آثار تاریخ از نظر موسیقی. شاید فکر کنید که این بازی یک پلتفرمر ساده بود؛ اما بازی دارای بسیاری عناصر نقش آفرینی مثل تجربه، انواع بسیاری مختلفی از سلاح، زره، لوازم جانبی، جادو و تکنیک های ویژه نیز بود. بازی (Lament of Innocence)، اگرچه نتوانست به استانداردهای بالای مجموعه برسد؛ اما به اعتقاد بسیاری از طرفداران، بهترین بازی 3 بعدی سری بود که در سال2003 برای PS2 به بازار عرضه شد. این بازی در برخی المان ها توانست نظر بازیبازها را به خود جلب کند. اولین عنصر، داستان بسیار ملودرام یا حتی می توان گفت تراژیک این اثر بود که تاثیر بسیاری بر مخاطبان گذاشت. در این بازی لئون بلمونت، مانند اجداد مبارزش بار دیگر با دراکولا و خون آشام های پلیدش درگیر می شود؛ اما در این میان همسرش را از دست می دهد و در واقع لئون برای نجات اوست که خود را به آب و آتش می زند. داستان LOI وقتی اهمیتی دو چندان پیدا می کندکه بدانیم داستان LOs با گرته برداری از این بازی نوشته شده است. دیگر عنصر بسیار به یاد ماندنی و زیبای LOI، موسیقی بازی بود که با وجود احترام به آهنگ های سنتی سبک هارد- راک مجموعه، دست به نوگرایی زده و موسیقی ارکستری را نیز به بازی افزوده بود. البته این اولین بازی مجموعه با آهنگ های بزرگ نبود؛ اما به جرات می توان گفت از نظر موسیقی از بهترین آثار تاریخ است. هرگز آن موسیقی زیباری هم نام با بازی را فراموش نمی کنم.
زمانی که موسیقی در بازی پخش و با داستان غم انگیزی بازی و رنج لئون همراه شد؛ اشک نریختن کاری بس دشوار بود! موسیقی زیبای هر دو اثر بالا، ساخته ی آیامی کوجیما (Ayami kojima) است.
یکی دیگر از نکاتی که در تریلرهای بازی دیده شد، گرافیک مثال زدنی بازی است. البته بارها اشاره کرده ایم که قضاوت درباره یک بازی، به ویژه در بخش گرافیک، از طریق عکس ها و تریلرها کار درستی نیست. اما LOS چیزهایی به ما نشان داد که نمی توان به راحتی از آن چشم پوشی کرد.
اولین چیزی که در بازی به چشم می خورد، باران است و آثر آن بر همه کس و همه چیز، باران در بازی بسیار طبیعی است و هر چیزی را خیس می کند. دست اندکاران MS ظاهراً موتور گرافیکی قدرتمندی برای این بازی آماده کرده اند، نرم افزار داخلی شرکت که تاکنون هیچ یک از مشخصه های آن لو نرفته است. علاوه بر باران، خود شخصیت ها بسیار طبیعی هستند؛ محیط ها وسیع و جذاب بوده و رنگ بندی آن ها مطابق بازی های سری، تاریک و غمناک است. اصولاً این CV، تاریک ترین و سیاه ترین و شاید بتوان گفت جدی ترین بازی سری خواهد بود.
از دیگر عناصر گرافیکی، تنوع بسیار زیاد دشمنان و توجه خیره کننده به جزییات آن ها است. جالب این که جز نخستین دموی بسیار کوتاه (در حد 30 ثانیه) از بازی که چند سال پیش منتشر شد؛ تمامی دموها و تریلرهای دو بعدی، حالت هم زمان (Real-Time) داشتند و این در حالی بود که بسیاری (حتی برخی از خبرنگاران با تجربه ی این صنعت) فکر می کردند بسیاری از این تریلرهای جدید، از پیش رندر شده (pre-Render) هستند و سطح واقعی گرافیک را نشان نمی دهند! چگونه آن غول یخی چند 10 متری یا آن مجسمه ی متحرک عظیم سنگی می تواند به صورت زنده اجرا شده باشد؟ موها و گوش های گرگنمای در تعقیب شما که به آن حالت طبیعی حرکت می کنند حتماً نمی تواند همزمان باشند؛ می توانند؟
این اشتباه فاحش از سوی حرفه ای های صنعت، به روشنی نشان می دهد که گرافیک LOs در سطح بالاتر از انتظار قرار دارد و با اثری بسیار بزرگ و پرهزینه رو به رو هستیم. به شخصه از Artwork های نشان داده شده ی بازی نیز بسیار لذت بردم. نمی دانم، شاید هم صدای پرطنین پَتریک استوارت بود که مرا با خود به عالم هیجان و ماجراجویی برد!

رکن چهارم

در حالی که در بیشتر محافل خبری درباره ی گیم پلی یا گرافیک بازی های مختلف بحث می شود، گاهی متوجه می شویم که یکی از ارکان اصلی بازی ها به حد کافی مورد توجه قرار نمی گیرد این رکن اساسی بازی ها و بیشتر هنرهای نمایشی، صدا است. صدا که خود شامل، موسیقی، افکت های صوتی و صداگذاری شخصیت ها (دوبله) می شود. یکی از عناصر اصلی بازی ها است. اما به قول معروف ما عقلم مان به چشم مان است، نه گوش مان! بنابراین خیلی وقت ها آن چیزی را که نمی بینیم فراموش می کنیم؛ فراموش می کنیم که صدا چقدر می تواند در القای داستان و لذت از گیم پلی بازی نقش داشته باشد. خوشبختانه سازندگان LOs، صدا را فراموش نکرده اند و از آن چه دیدیم (شنیدیم) می توان امیدوار بودکه در بخش صدا، از این بازی اثری فوق العاده جالب باشد. از همان چند تریلر و دموهای محدودی که از بازی وجود دارد. موسیقی بی نهایت زیبایی درک می شود.
آهنگ های بسیار زیبا، ارکستری و همراه کر (همخوان) بازی، به واقع قابل مقایسه با آثار موسیقی دانان برجسته ی سینمای جهان (مثلاً هاینس زیمر) است. البته این آهنگ های فوق العاده، ساخته ی هنرمندی گمنام به نام اسکار آراخو است. البته آراخو در اسپانیا چندان هم ناشناخته نیست؛ اما در سایر نقاط جهان کمتر کسی او را می شناسد و این بازی مسلماً فرصتی عالی خواهد بود تا استعدادهای این هنرمند توانا در سراسر جهان شناخته شود. آن برای اجرای موسیقی های بازی از یک ارکستر کامل (120 نوازنده) بهره خواهد برد و در مورد موسیقی بازی اشاره کرده که علاوه بر استفاده از آهنگ های کلاسیک و معروف مجموعه مثل "خون آشام کش" و "اشک خونین" قطعه های جدید، بزرگ و درخور بازی جدید نیز به تعداد زیادی در دست تهیه دارد. معدود آهنگ هایی که شنیدیم، همگی تمی حماسی و شکوهمند دارند و در حد بهترین های آثار اکشن، تریلر و حماسی سینمای جهان بودند.
در مورد صداگذاری و دوبله نیز سازندگان به واقع سنگ تمام گذشته اند. همان طور که اشاره کردیم، "سر پتریک استوارت" در بازی نقشی اساسی خواهد داشت و علاوه بر روایت داستان، صدای خود را به مربی قهرمان اصلی بازی نیز که زابک (Zabek) نام دارد، قرض داده است. استوارت هنرمندی تواناست که راه هنر را از راه تئاتر شروع کرده و اکنون به یکی از چهره های محبوب سینما و تلویزیون انگلستان تبدیل شده است و هنوز نیز در تئاتر کلاسیک (به ویژه آثار شکسپیر) نقشی فعال دارد. از نقش های بیشتر شناخته شده ی او می توان به بازی در آخرین مجموعه ی سفر ستاره ای (star Trek) و مجموعه فیلم های X-Men اشاره کرد. بازی قوی و مؤثر او در نقش پروفسور Xavier در فیلم های مردان ایکس واقعاً تماشایی بود.
صداپیشگی شخصیت اصلی، گابریل را نیز هنرمندی توانا و مشهور به نام رابرت گارلایل (Robert Carlyle) به عهده دارد. این هنرمند اسکاتلندی و توانا نیز هنر را از تئاتر شروع کرده و معروف است به اینکه برای درک هر چه بیشتر نقشی که می خواهد ایفا کند. دست به کارهایی می زند که اکثر هنرپیشگان از آن دوری می کنند. (مثلا برای ایفای نقش یک گدای دوره گرد، خودش به مدت دو هفته در خیابان های لندن به گدایی و کارتون خوابی مبادرت کرد!). از نقش های معروف سال های اخیرش می توان به "مسابقه" (The Tournament)، "سیل" (Flood)، "28 روز بعد" و به ویژه فیلم و بازی Eragon (در نقش Durza) اشاره کرد.
هنرمند دیگری که در این بازی همکاری می کند و نقش ماری، همسر شخصیت اصلی را برعهده دارد. ناتاش مک الان (Natascha Me Elhone)است.
او نیز متولد انگلستان و از خانواده ای فرهنگی و خاک خورده ی تئاتر کلاسیک بریتانیاست. تقریباً در تمام فیلم هایش نقش مکملی بی نقص ایفا کرده و به همراه هنرمندان متبحری چون جیم کری، برد پیت، رابرت دلیرو و جورج کلونی بر پرده ی نقره ای دیده شده است.
از آثار مهم و فاخر او می توان به فیلم های نمایش ترومن (The Truman show)، The Devils own رانین (Ronin) و سولاریس (solaris) اشاره کرد. در این بازی هنرمندان بسیاری ایفای نقش می کنند که در اینجا فرصت نیست که به تک تک آنها اشاره کنیم.
برخی از آن ها علاوه بر تجربه در تلویزیون و سینما، در دنیای بازی های رایانه ای نیز، تجربه هایی داشته اند و جالب اینکه تقریباً همگی انگلیسی هستند. مسلماً لهجه ی غلیظ و تاثیرگذار بریتانیایی، می تواند به دوبله ی بازی حال و هوایی هملت گونه دهد که بسیار جالب توجه خواهد بود.
آخرین هنرمندی که معرفی می کنیم، جیسن آیزاکس (Jason Isacs)است. او نیز متولد انگلستان است و هنرهای نمایشی را به صورت آکادمیک آغاز کرده و سپس در تئاتر ادامه داده است.
جالب این که نقش او در بازی هنوز مشخص نشده؛ اما می توان با توجه به علاقه او به ایفای نقش شخصیت های "ابرمنفی"، می توان حدس زد چه کسی خواهد بود!
از مهم ترین آثار او، می توان به فیلم های آرماگدون (Armageddon)، میهن پرست (The patriot)، سقوط شاهین سیاه (Black Hawk Down) و به ویژه نقش شناخته شده Lucius Malfoy در سری فیلم های هری پاتر، اشاره کرد. به هر حال این تیم مقتدر، نوید اثری بسیار شنیدنی می دهند که می تواند سرمشقی باشد برای بزرگان صنعت بازی های رایانه ای.

روباه با تجربه و تجربه ی جهانی!

مدتی است برخی کمپانی های معروف بازیسازی ژاپن، کار ساخت برخی آثار خود در مجموعه های قدیمی را به شرکت های غیرژاپنی و کوچک می سپارند. طبیعتاً صرفه جویی در هزینه های تولید و همچنین ساخته شدن بازی با سبک و سیاقی که در بازارهای غربی، مشتری بیشتری داشته باشد. برخی از دلایل این روند هستند. اعتراف می کنم شخصاً از این سیاست جدید ژاپنی ها به هیچ عنوان راضی نیستم؛ زیرا تجربه نشان داده نتایجی رقت بار در پی دارد. اما در مورد LOs موضوع کمی پیچیده تر از معمول است. کونامی (ناشر بازی و سازنده ی آثار قبلی مجموعه ی CV)، ساخت بازی را به Mercury steam (MS) سپرده است. MS یک شرکت کوچک و ناشناخته ی بازیسازی اسپانیایی است که تاکنون تنها 3 بازی ساخته که معروف ترین آن ها Jericho در سال 2007 بود. آن بازی اگرچه داستانی جالب توجه داشت (از برکت نویسندگی کلایو بارکر) اما نتوانست نظر منتقدها و بازیبازها را جلب کند. رهبری تیم تهیه کننده LOs، را دیوید کاکس و کارگردانی آن را انریک آلوارز (Enric Alvarez) به عهده دارند. به واقع وقتی این خبر را شنیدم بسیار ناامید شدم و با خود گفتم: باز هم یک Castlevania ضعیف و نصف نیمه ی دیگر! اما ناگهان خبری دیگر یا بهتر است بگوییم نامی دیگر، مرا شوکه کرد. مدیر تولید بازی، هیدئو کوجیما خواهد بود! در واقع کونامی برای ساخت بازی، از مثلث کونامی، MS و koJima production استفاده کرده است. اگرچه KP خود بخشی از کونامی است؛ اما ورود این متغیر جدید، معادله ی پیش بینی های من را کاملا به هم زد!
آیا ممکن است کوجیما جایی باشد و شاهکاری خلق نشود؟ به نظر می رسد او دست سازندگان اسپانیایی را تا حد زیادی باز گذاشته و بیشتر نقش نظارتی دارد. تا امروز مهم ترین دخالت کوجیما در بازی، تغییرهایی است که در ظاهر شخصیت گابریل ایجاد شده تا مخاطب بتواند ارتباط بیشتری با او برقرار کند. گابریل چهره ای گرم و دلنشین و در عین حال مغموم و رنج دیده دارد و شباهت هایی نیز به "رابرت کارلایل"، صدا پیشه اش، در وی دیده می شود.
به هر حال حضور کوجیمای با تجربه، می تواند برای تیم کوچک، اما خوش ذوق MS، که خود نیز بارها گفته اند از طرفداران قدیمی و پرو پا قرص سری CV هستند، بسیار مفید و سازنده باشد. البته کوجیما باید بسیار احتیاط کند؛ زیرا پا در کفش یکی از بازیسازهای افسانه ای کونامی و ژاپن، یعنی کوجی ایراگاشی (Koji Iragashi، معروف به IGA) کرده است. شخصی که بسیاری او را پدر CV مدرن می دانند؛ اما در کمال شگفتی، در ساخت LOs نقشی ندارد. به هر ترتیب ما که این همکاری را به فال نیک می گیریم و امیدواریم شروعی باشد برای همکاری های شرکت های مختلف برای ساخت آثار به یاد ماندنی دیگر.

تئوری تقلید؛ درست یا غلط؟

از همان زمان که الوین دموها و تریلرها LOs منتشر شد، بسیاری بلافاصله به بازی چوب حراج زدند و گفتند: یک تقلید (Clone) دیگر از God of war! البته در نگاه اول این شباهت کاملاً به چشم می آید؛ اما آیا انصاف است که با یک نگاه درباره ی اثری به این بزرگی قضاوت کنیم؟ اگر بخواهیم از نظر زمانی بررسی کنیم، Lament of Innocence ، چندین سال پیش از GOW برای PSI به بازار آمد و تجربه ای نسبتاً موفق برای سری CV در دنیای سه بعدی رقم زد. گیم پلی بازی که بر اساس مبارزه با شلاق بود، شباهت زیادی به آن چه امروزه GOW دوست داشتنی با شمشیرهای زنجیردارش انجام می دهد. آیا باید نتیجه گرفت GOW تقلیدی بوده است از LOI؟ اصولاً بازی های اکشن 3 بعدی، یا Hack & slash، به اجبار شباهت هایی گریز ناپذیر دارند.در همه ی آن ها دوربین یا ثابت است یا متحرک، برخی به ضربه هایی از نزدیک و شمرده روی می آورند و برخی از ضربه های سریع، پی در پی و با بُرد بیشتر استفاده می کنند. با توجه به این که سلاح شخصیت اصلی در LOs نوعی صلیب زنجیر دار است. طبیعتاً گیم پلی شباهت هایی به بازی GOW خواهد داشت. بنابراین به صرف شباهت نباید به آن تهمت تقلید زد. با این وجود تقلید از آثار موفق و بزرگ، اگر درست و بجا باشد، به هیچ عنوان ایرادی ندارد که هیچ، استفاده از فرمولی پیش از این آزمایش شده و جواب داده؛ می تواند بسیار مفید باشد. مثلا علاوه بر شباهت های موجود بین LOs و GOW، برخی باس ها و نحوه ی مبارزه با آن ها، بسیار شبیه بازی فوق العاده ی shadow of colossus است و گابریل برای شکست این غول های چند 10 متری باید از آن ها بالا برود و نقطه ی ضعف شان را هدف قرار دهد که می تواند بسیار هیجان انگیز باشد.
طبق گفته سازندگان، بازی از بیش از 50 مرحله تشکیل شده که برخی از آن ها، شامل اسب سواری نیز هستند. البته این مراحل خطی و بیشتر بر مبارزه روی اسب تمرکز دارند. درست است که اسب گابریل، شباهت هایی به Ranin اسب War در بازی Darksiders دارد؛ اما به نظر می رسد کاربردی کاملاً متفاوت خوهد داشت. در مورد سایر مراحل هنوز اطلاعات چندانی در دست نیست؛ اما دیوید کاکس، تهیه کننده ی بازی قول داده مراحل تنوع بسیاری داشته باشند و برای جلب طرفداران قدیمی، بخش های پلتفرمر زیادی نیز در نظر گرفته شده است. قابلیت هایی مثل تاب خوردن از سلاح زنجیر دار (صلیب جنگی)، بالا رفتن از دیوارها، پرواز کوتاه و جادوها تکنیک های جانبی (با استفاده ی کلاسیک از قلب!) نیز برای گابریل در نظر گرفته شده است. به هر ترتیب، به نظر می رسد حتی اگر سازندگان LOs، نیم نگاهی نیز به آثار بزرگ داشته اند، نتیجه ی نهایی کاری بسیار بزرگ، متنوع و سرگرم کننده از آب درآمده باشد. داستان LOs اگرچه تا حد زیادی هم چنان مبهم باقی مانده؛ اما سازندگان در کنفرانس های متعدد خبری بر یک مورد تاکید بسیار داشته اند: "این یک Castlevania جدید است". los تولد دوباره ی مجموعه خواهد بود، با داستانی جدید اما آشنا، حتی در ابتدا سازندگان قصد داشتند نخستین اثر سری را در قالب LOs بازسازی کنند؛ اما پس از جلسه های بسیار و بحث های طولانی، تصمیم گرفتند مسیری جدید انتخاب کنند. البته دلیل این تصمیم تا حدی منطقی به نظر می آید. مجمعه ی CV بیش از 24 سال سن دارد و بازی های این مجموعه از 20 عدد نیز تجاوز می کنند. تمام بازی ها نیز شخصیت های مختلف و داستان های متفاوتی دارند و آین آثار پرشماری برای کنسول های بسیار متنوعی نیز به بازار عرضه شده اند. بنابراین حتی برای طرفداران قدیمی مجموعه، بسیار بعید است که تمامی بازی های CV را تجربه کرده باشند و از همه ریزه کاری های داستان پیچیده و مفصل آن آگاه باشند. پس اگر بازی می خواست صرفاً بر اساس داستان های آثار گذشته ساخته شود؛ تازه واردها که هیچ، طرفداران قدیمی نیز با داستان بازی مشکل پیدا می کردند! MS و همکاران شان از این اشتباه بازاریابی خودداری کرده و تصمیم گرفته اند اثری مستقل و نو خلق کنند. البته داستان و حال و هوای بازی برای طرفداران قدیمی چندان هم غریبه نخواهد بود. بازی باز هم در اروپای قرون وسطی اتفاق می افتد و قهرمان بازی، بار دیگر از نوادگان خاندان بلمونت است و گابریل نام دارد. در جهان LOs ، تاریکی بار دیگر در جهان مستولی شده و اثرهای مرگبارش در همه جا نمایان است. سحری پلید رابطه ی بین ارواح انسان ها و دنیای پس از مرگ را از هم گسیخته و روح مردگان نمی توانند برای خواب ابدی به دیار باقی رجعت کنند. این ارواج در جسم جانداران زمین نفوذ می کنند و جادویی سیاه و شیطانی، آن ها را به موجوداتی خون خوار و ترسناک تبدیل می کند که به سایر انسان ها حمله ور می شوند.
castlevania: Lords of shadow، اثری بسیار بزرگ، پرهزینه، خوش ساخت و جدی به نظر می آید. همکاری تیمی با تجربه با گروهی جوان و جویای نام برای ساخت اثری با سابقه ی ای بسیار درخشان، می تواند فرمولی بَرَنده باشد و ورود این مجموعه را به نسل هفتم (در فرم کلاسیک اکشن خود)، پیروزمندانه و حتی شاهانه کند.
منبع: بازی رایانه (ش38)

/ 0 نظر / 38 بازدید